نقل است که در روزگاری نه چندان دور کاروانی از تجار بهمراه مال التجاره فراوان به قصد تجارت راهی دیاری دوردست شد.

در میانه راه حرامیان کمین کرده به قصد غارت اموال به کاروان یورش بردند. طولی نکشید که محافظان کاروان از پای درآمده یا تسلیم گشته و دزدان به جمع آوری اموال و اثاث ازروی شتران مشغول شدند.

حرامیان هرچه بود گرد آوردند از مسکوکات و جواهرات و امتعه و هر چه ارزشمند بود به زور ستاندند.

در بین اموال مسروقه یکی ازحرامیان کیسه ای پر از سکه های زر یافت که بسیار مایه تعجب بود چه آنکه در داخل همان کیسه به همراه سکه های زر تکه کاغذی یافت که روی آن آیه ایاز قرآن در مضمون دفع بلا نوشته شده بود.

حرامی شادی کنان کیسه را به نزدسر دسته دزدان برد و تمسخر کنان اشارتی نیز به دعای دفع بلا نمود.

رئیس دزدان چون واقعه بدید دستور داد صاحب کیسه را احضار کنند.

طولی نکشید که
تاجری فلک زده مویه کنان به پای سردسته حرامیان افتاد که آن کیسه از آنمن بود و لعن و نفرین بسیار نثار عالم دینی نمود و همی گفت که من گول آنعالم را خوردم و تا آن لحظه معتقد بودم که دعای دفع بلا واقعا کارگرخواهد بود.

رئیس حرامیان اندکی به فکر فرو رفت، سپس دستور داد کیسه زر رابه صاحبش بر گردانند.

یکی از حرامیان برآشفت که این چه تدبیری است و مگرما قطاع الطریق نیستیم و چه.....؟!

رئیس دزدان پاسخ چنین داد:

ای ابله، درست است که ما دزد مال مردم ایم اما هرگز قرار نبود که دزد ایمان مردم باشیم.