8 موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن


هشت موضوع شگفت انگیز از زندگی آلبرت انیشتن، كه شما هیچ گاه آنان را نمی دانستید. بله،همگی ما می دانیم كه انیشتن این فرمول[e=mc2] را كشف كرد. اما واقعیت آن است كه چیز های كمی در مورد زندگی خصوصی اش می دانیم،خودتان را بااین هشت مورد،شگفت زده كنید!

1-اوبا سر بزرگ متولد شد
وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی كه مادر وی تصور می كرد، فرزندش ناقص است،اما او بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه های طبیعی بازگشت.
2-حافظه اش به خوبی آنچه تصور می شود، نبود
مطمئنا انیشتن می توانسته كتابهای مملو از فرمول و قوانین را حفظ كند،اما برای به یاد آوری چیز های معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یكی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه اش برای این فراموشكاری، مختص دانستن آن [تولد ]برای بچه های كوچك بود.
3-او ازداستانهای علمی-تخیلی متنفر بود
انیشتن از داستانهای تخیلی بیزار بود. زیرا كه احساس می كرد ،آنها باعث تغییر درك عامه مردم ازعلم می شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی كه حقیقتا نمی توانند اتفاق بیفتند میدهد.
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فكر نمی كنم،زیراكه آن به زودی می آید. به این دلیل او احساس می كرد كسانی كه بطور مثال بشقاب پرنده ها را می بین�`ند باید تجربه هایشان را برای خود نگه دارند.
4-او در آزمون ورودی دانشگاه اش رد شد
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انیشتن كه قطعا یكی از بزرگترین نوابغی است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تكنیك سوییس رد شد.
در واقع او بخش علوم وریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد.وقتی كه بعدها از او در این رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهایت كسل كننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود آحساس نمی كرد.

5 علاقه ای به پوشیدن جوراب نداشت-انیشتن
انیشتن در سنین جوانی یافته بود كه شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می شود.سپس تصمیم گرفت كه دیگر جوراب به پا نكند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت.
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی پوشید، او عقیده داشت یا مردم اورا می شناسند و یا نمی شناسند.پس این مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟

6-او فقط یكبار رانندگی كرد
انیشتن برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینان اش كمك می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می كرد، بلكه همیشه در طول سخنرانی ها در میان،شنوندگان حضور داشت.
انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می كرد.
یك روز انیشتن در حالی كه در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه كسی احساس خستگی می كند؟
راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتن سخنرانی كند،سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند.
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود.انیشتن تنها در یك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی كه وقتی برای سخنرانی داشت، كسی او را نمی شناخت و طبعا نمی توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد.
او قبول كرد، اماكمی تردید در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت.
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد.دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند.
در این حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می تواند به آنها پاسخ گوید"سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی كه باعث شگفتی حضار شد.
7-الهام گر او یك قطب نما بود
انیشتن در سنین نوجوانی یك قطب نمابه عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت كرده بود.
وقتی كه او طرز كار قطب نما را مشاهده می نمود، سعی می كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام این كار بسیار شگفت زده شد.بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درك كند.

8-راز نهفته در نبوغ او
بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد.
اما اینكار بصورت غیر قانونی انجام شد. بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد.
هاروی تكه هایی از مغز انیشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می شود كه مغز انیشتن در مقایسه با میانگین متوسط انسانها،مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنین مغز انیشتن مقدار كمی چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، كه این مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بایكدیگر فراهم می سازد.

علاوه بر اینها مغز او دارای تراكم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همكاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است. __________________

مکتوب 6-1

مردی که در یکی از دره های کوه پیرینه قدم می زد .که به چوپان پیری برخورد.چوپان او را در غذایش شریک کرد و مدت درازی کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد می گفت: اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشدباید بپذیر که آزاد نیست چون خداوند هر گام او را هدایت میکند.

در پاسخ چوپان او را به دره تنگ و عمیقی بردکه در آن پژواک هر صدایی به وضوح شنیده میشد.

گفت:زندگی این دیواره هاست و سرنوشت فریادی که هریک از ما می کشد.آن چه انجام میدهیم تا قلب خداوند بالا میرود و به همان شکل به طرف ما بر می گردد.

اعمال ما بسان پژواک کردار ماست.

مکتوب5-1

مرید نزد استادش رفت و گفت: سال ها در جست و جوی روشنیدگی بوده ام .احساس می کنم به آن نزدیک شده ام.باید گام بعدی را بدانم.استاد گفت زندگی ات را چطور میگذرانی؟

هنوز گذران زندگی را نیاموخته ام والدینم کمکم میکنند. اما این فقط یک موضوع فرعی هست.

استاد گفت :قدم بعدی تو این است که نیم دقیقه راست به خورشید بنگری و مررید اطاعت کرد.

پس از نیم دقیقه استاد از او خواست منظره پیرامون را توصیف کند.

مرید پاسخ داد :نمی بینم آفتاب چشمانم را خیره کرده.

انسانی که تنها نور را می جوید و در این راه مسئولیت هایش را وا می گذارد.هر گز به روشنیدگی نمیرسد.کسی که چشم های خود را خیره به خورشید نگه داردسرانجان کور می شود.

و این توضیح استاد بود.


مکتوب 4-1

استاد می گوید:

اگر بناست تصمیمی بگیریم.بهتر است این تصمیم را بگیریم و با عواقب اش رو به رو شویم.پیشاپیش نمی توان عواقب تصمصم را دانست.هنرهای غیب گویی برای مشاوره با مردم پدید آمدند نه برای پیش بینی آینده .این غیب گوها اندرزهای نیک اما پیشگویی های ضعیفی ارائه می کنند.در یکی از نیایش هایی که عیسی به ما آموخته می گوید:اراده خداوند انجام میگیرد .وقتی اراده خداوند مشکلی پدید میآورد راه حلی هم ارائه می کند.


اگر غیب گویی قادر به پیش بینی آینده بود.هر طالع بینی ثروتمند خوشبخت و خشنود بود.

مکتوب 3-1

بیگانه ای به صومعه اسکتا رفت.سراغ کشیش را گرفت و گفت:می خواهم زندگی ام را بهتر کنم اما نمی توانم خودم را از افکار گناه آلود رها کنم.

پدر رو حانی متوجه شد که در بیرون بادتندی می وزد و به بیگانه گفت:

اینجا هوا خیلی گرم است میتوانی از بیرون کمی باد بگیری و بیاوری تا اتاق را خنک کند؟

بیگانه گفت غیر ممکن است.

راهب گفت:همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آن چه خداوند را می آزارد غیر ممکن است اما اگر  بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ نه بدهی هیچ آسیبی به تو نمی رساند.

منبع :همین وبلاگ

دوستان من خوب این قسمت رو متوجه نشدم اگر فهمیدید در قسمت نظرات حتما منو راهنمایی کنید:

راهب گفت:همین طور بازداشتن خودت از اندیشیدن به آن چه خداوند را می آزارد غیر ممکن است اما اگر  بدانی چگونه باید به وسوسه ها پاسخ نه بدهی هیچ آسیبی به تو نمی رساند.

مکتوب 2-1

به کرم بیندیش بیشتر زندگی اش را روی زمین میگذراد.به پرندگان حسد میورزردو از سرنوشت و شکلکالبدش خشمگین است.

می اندیشد:من منفورترین موجوداتم زشت کریه و محکوم به خزیدن بر روی زمین.

اما یک روز مادر طبیعت از کرم میخواهدپیله ای بتند.کرم یکه میخورد...پیش از این هرگز پیله نساخته.گمان میکندباید گور خود را بسازدو آماده مرگ شود.هر چند از زندگی خودتا آن لحظه ناخشنود است به خدا شکوه می برد:خدایا درست زمانی که سرانجام به همه چیز عادت کردم اندک چیزی را هم که دارم از من میگیری.

خود را نا امیدانه در پیله حبس میکند و منتظر پایان می ماند.چند روز بعد در مییابد که به پروانه ایزیبا تبدیل شده!میتواند به آسمان پرواز کند و بسیار تحسین اش کنند. از معنای زندگی و برنامه های خدا شگفت زده است.

منبع :همین وبلاگ

مکتوب1-1

سر گردان در نیویورک است.با این که قرار ملاقاتی دارد دیر از خواب بیدار میشود و وقتی هتل را ترک می کندمی فهمد که پلیسی اتومبیلش را را با جرثقیل  برده.دیر به قرارش میرسد ناهار بیش از اندازه طول میکشد و به مبلغ جریمه اش می اندیشد.پول زیادی هست.

ناگهان به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده .بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده رابطه غریبی می بیند.

که میداند؟شاید این پول را از پیش کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند!شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته امکه واقعا به آن نیاز داشته.که میداند؟شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده دخالت کرده ام!


احساس می کند باید از شر این اسکناس راحت بشود و در همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته.بیدرنگ اسکناس را به او می دهد و احساس میکند میان پدیده ها تعادلی بر قرار کرده است.

گدا میگوید:یک لحظه صبر کن من دنبال صدقه نیستم.من یک شاعرم و میخوام در ازای این پول شعری براتان بخوانم.

سرگردان میگوید: خوب پس کوتا باشدمن عجله دارم.


گدا می گوید: اگر هنوز زنده ای به خاطر آن هست که هنوز به آنجا که باید باشی نرسیده ای.

منبع :همین وبلاگ

فرصتی برای یادگیری !!


فیلسوفی همراه با شاگردانش در حال قدم زدن در یک جنگل بودند و درباره ی اهمیت ملاقات های غیرمنتظره گفتگو می کردند. بر طبق گفته های "استاد" تمامی چیز هایی که در مقابل ما قرار دارند به ما "فرصت یادگیری" و یا "آموزش دادن" را می دهند. در این لحظه بود که به درگاه و دروازه محلی رسیدند که علیرغم آنکه در مکان بسیار مناسب واقع شده بود، ولی ظاهری بسیار حقیرانه داشت. شاگرد گفت: "این مکان را ببینید. شما حق داشتید. من در اینجا این را آموختم که بسیاری از مردم، در بهشت بسر می بردند، اما متوجه آن نیستند و همچنان در شرایطی بسیار بد و محقرانه زندگی می کنند."

"استاد" گفت: "من گفتم "آموختن" و "آموزش" دادن مشاهده امری که اتفاق می افتد، کافی نمی باشد بایستی دلایل را بررسی کرد پس فقط وقتی این دنیا را درک می کنیم که متوجه علت هایش بشویم. سپس در آن خانه را زدند و مورد استقبال ساکنان آن قرار گرفتند. یک زوج و سه فرزند با لباسهای پاره و کثیف. "استاد" خطاب به پدر خانواده گفت: "شما در اینجا در میان جنگل زندگی می کنید، در این اطراف هیچ گونه کسب و تجارتی وجود ندارد؟ چگونه به زندگی خود ادامه می دهید؟"

آن مرد نیز در "آرامش" کامل پاسخ داد: "دوست من، ما در اینجا ماده گاوی داریم که همه روزه، چند لیتر شیر به ما می دهد. یک بخش از محصول را یا می فروشیم و یا در شهر همسایه با دیگر مواد غذایی معاوضه می کنیم. با بخش دیگر اقدام به تولید پنیر، کره و یا خامه برای مصرف شخصی خود می کنیم. و به این ترتیب به زندگی خود ادامه می دهیم.

"استاد" فیلسوف از بابت این اطلاعات تشکر کرد و برای چند لحظه به تماشای آن مکان پرداخت و از آنجا خارج شد. در میان راه، رو به شاگرد کرد و گفت: "آن ماده گاو را از آنها دزدیده و از بالای آن صخره روبرویی به پایین پرت کن!"

شاگرد گفت : اما این كار صحیحی بنظر نمی رسد، آن حیوان تنها راه امرار معاش آن خانواده است.

و فیلسوف نیز ساکت ماند ... آن جوان بدون آنکه هیچ راه دیگری داشته باشد، همان کاری را کرد که به او دستور داده شده بود و آن گاو نیز در آن حادثه مرد. این صحنه در ذهن آن جوان باقی ماند و پس از سالها، زمانی که دیگر یک بازرگان موفق شده بود، تصمیم گرفت تا به همان خانه بازگشته و با شرح ما وقع، از آن خانواده تقاضای "بخشش" و به ایشان کمک مالی نماید.

اما چیزی که باعث تعجبش شد این بود که آن منطقه تبدیل به یک مکان زیبا شده بود با درختانی شکوفه کرده، ماشینی که در گاراژ پارک شده و تعدادی کودک که در باغچه خانه مشغول بازی بودند. با تصور این مطلب که آن خانواده برای بقای خود مجبور به فروش آنجا شده اند، مایوس و ناامید گردید. ناگهان غریبه ای را دید و از او سوال کرد: "آن خانواده که در حدود 10 سال قبل اینجا زندگی می کردند کجا رفتند؟" جوابی که دریافت کرد، این بود: "آنها همچنان صاحب این مکان هستند."

مرد، وحشت زده و سراسیمه و دوان دوان وارد خانه شد. صاحب خانه او را شناخت و از احوالات "استاد" فیلسوفش پرسید. اما جوان مشتاقانه در پی آن بود که بداند چگونه ایشان موفق به بهبود وضعیت آن مکان و زندگی به آن خوبی شده اند.

آن مرد گفت: "ما دارای یک گاو بودیم، اما وی از صخره پرت شد و مرد. در این صورت بود که برای تامین معاش خانواده ام مجبور به کاشت سبزیجات و حبوبات شدم. گیاهان و نباتات با تاخیر رشد کردند و مجبور به بریدن مجدد درختان شدم و پس از آن به فکر خرید چرخ نخ ریسی افتادم و با آن بود که به یاد لباس بچه هایم افتادم و با خود همچنین فکر کردم که شاید بتوانم پنبه هم بکارم. به این ترتیب یکسال سخت گذشت، اما وقتی خرمن محصولات رسید، من در حال فروش و صدور حبوبات، پنبه و سبزیجات معطر بودم. هرگز به این موضوع فکر نکرده بودم که همه قدرت و پتانسیل من در این نکته خلاصه می شد که: چه خوب شد آن گاو مرد."

کاریکاتور ها زیبا از آشنایی تا ازدواج

قبل از هر چیز بگم که اگه تا حالا نرفتین سراغ دونفری شدن و فکر ازدواج ندارین، بی‌خیال خوندن این مطلب بشین. اگرم زیر ۱۸ سالین که اصلاً حرفشو نزنین! این مطلب مال اوناست که وارد قلعه‌ی ازدواج شدن و در پشت سرشون نیمه بازه















پوستر مبارزه با سوء استفاده ج*ن*سی از کودکان ( سالانه بالغ بر 300,000 کودک در آلمان گرفتار سوء استف


پوستر مبارزه با سوء استفاده ج*ن*سی از کودکان ( سالانه بالغ بر 300,000 کودک در آلمان گرفتار سوء استفاده ج*ن*سی می شوند )


هشت اصل برای یک زندگی بیست


1- صبح ها که از خواب بیدار می شوید، دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید. قول می دهم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر، مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.


2- در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.


3- هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید، گاهی اوقات غرور بی جا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.


4- آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.


5- دل تان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز. فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟ آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد، برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.

6- سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید، قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.

7- تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید و نه حفظ کردنی، چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.

8- همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.

اگر مثل گاو گنده باشی... می دوشنت
اگر مثل الاغ قوی باشی... بارت می کنند.
اگر مثل اسب تیزرو باشی... سوارت می شوند.
فقط از فهمیدن تو می ترسند...
دکتر علی شریعتی

گوشه‏ى كوچكى از آسمان

روزى چند شكارچى وارد جنگلى تاريك شده و كلبه‏اى يافتند كه در آن درويشى در حال عبادت در مقابل يك صليب چوبى بود. صورت او از شادى مى‏درخشيد. "عصر بخير برادر، اميدوارم كه خداوند روز خوبى را به ما عطا فرمايد. شما بسيار شاد به نظر مى‏آييد"."من هميشه شاد هستم".

"شما با رياضت و توبه در اين كلبه‏ى متروك شاد هستيد؟ ما با اين‏كه همه چيز داريم خوشحال نيستيم. تو شادى را در كجا يافتى؟". "من در اين‏جا و در همين غار شادى را يافتم. اگر از آن سوراخ نگاه كنيد لحظه‏اى از شادى مرا لمس خواهيد كرد". و او به آن‏ها پنجره‏اى كوچك را نشان داد.

"تو مى‏خواهى ما را گول بزنى، زيرا تنها چيزى كه ما مى‏بينيم شاخه‏هايى از يك درخت است". "نگاه ديگرى به آن بينداز". "تمام آن چيزى كه ما مى‏بينيم چند شاخه و گوشه‏ى كوچكى از آسمان است". زاهد گفت: "همان دليل شادى من است. تنها گوشه‏ى كوچكى از بهشت".

سرور، طبيعت حقيقى انسان است. لازم نيست آن را به دست آوريم. فقط بايد دوباره آن را آشكار سازيم، زيرا هم‏اكنون آن را در اختيار داريم. ما خودِ سروريم. اگر در جاى ديگرى به جستجوى آن بپردازيم بدون شك آن را از دست خواهيم داد. جستجو را متوقف ساخته و نگاهتان را به درون خويش معطوف سازيد. در آن‏جا بزرگ‏ترين شگفتى‏هاى زندگى در انتظار شماست، زيرا آنچه را كه در طى زندگى‏هاى متعدد به روى زمين در جستجويش بوديد، هم‏اكنون نيز به دنبالش هستيد. لزومى ندارد كه آن را گدايى كنيد شما پادشاه زاده شده‏ايد. پادشاهى خداوند در درون شماست ولى چشمان شما آن را در بيرون جستجو مى‏كند، از اين‏رو هميشه آن را از دست مى‏دهيد. شادى در پشت چشمان شماست نه در مقابل آن. پادشاهى خداوند داراى جلوه ظاهرى نيست، بلكه در فطرت شماست. لازم نيست كسى جستجو كند؛ زيرا آن طبيعت حقيقى جستجوكننده است. پس از اين حتى در دل تاريك‏ترين جنگل‏ها و تنهاى تنها در يك غار، انسان مى‏تواند شاد باشد. در غير اين صورت حتى قصرها نيز فقط مى‏توانند بدبختى بيافرينند.

مشكلات و گرفتارى‏هاى گوناگونى در جهان وجود دارد. افراد مستمند از يك نوع بدبختى رنج مى‏برند و ثروتمندان از نوعى ديگر. ولى به هر حال هيچ فرقى نمى‏كند. هر كس به نوعى از بدبختى رنج مى‏برد، و گاهى از اوقات اتفاق مى‏افتد كه يك ثروتمند رنج بيش‏ترى مى‏برد، زيرا او بيش‏تر مى‏تواند بپردازد و داراى امكانات بيش‏ترى است و از قدرت انتخاب بيش‏ترى برخوردار است. يك فرد فقير نمى‏تواند مانند يك ثروتمند بدبختى زيادى را بخرد.

از اين‏رو ثروتمندترين اشخاص، بيش از همه در جهان احساس بدبختى مى‏كنند. به عبارتى ديگر ثروتمندترين انسان‏ها تبديل به فقيرترين آن‏ها مى‏شوند. در حقيقت زمانى كه ثروتمند مى‏شويد، براى اولين بار در زندگى فقر را احساس مى‏كنيد. اگر فقير باشيد مى‏توانيد اين اميد را داشته باشيد كه روزى ثروتمند مى‏شويد و جشن و شادى را تجربه مى‏كنيد، ولى وقتى از تمام امكانات دنيايى بهره‏مند مى‏شويد، ناگهان احساس مى‏كنيد اميدتان از دست رفته و نااميدى عظيمى جاى آن را پر كرده است. احساس يأس و نااميدى وجودتان را فرامى‏گيرد و ديگر اميدى به آينده نداريد، زيرا آخرين اميدتان نيز بر باد رفته است. شما هميشه با اين فكر كه: "روزى ثروتمند مى‏شوم و همه چيز بهتر مى‏شود" زندگى كرده‏ايد. ولى بعداً متوجه مى‏شويد با وجودى كه ثروتمند شده‏ايد هيچ چيز تغيير نكرده است و احساس غم و رنج درونى مثل هميشه همراه شماست.

در حقيقت به دليل برخوردارى از ثروت بيرونى و در اثر تماس با آن مى‏توانيد با وضوح بيش‏تر و بسيار دقيق‏تر و هوشيارانه‏تر فقر درونى خويش را مشاهده كنيد. ثروت بيرونى فقط زمينه‏اى براى درك و احساس فقر درونى فراهم مى‏آورد. ثروت بيرونى شما را از تهى بودن درونى‏تان آگاه مى‏سازد.

حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت يافت

يکى از داستانهايى که علماء و افراد مورد اطمينان نقل کرده اند و به عنوان يک حادثه قطعى ، در عصر خود شهرت يافت ، داستان ((ابوراجح ))است .

ابو راجح از شيعيان مخلص شهر حله (يکى از شهرهاى عراق که در نزديک نجف اشرف واقع شده ) و سرپرست يکى از حمامهاى عمومى حله بود، از اين رو بسيارى از مردم او را مى شناختند.

در آن عصر، فرماندار حله شخصى به نام ((مرجان صغير))بود، به او اطلاع دادند که ابو راجح حمامى از بعضى از اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگوئى مى کند، فرماندار دستور داد او را آوردند، آنقدر او را زدند که در بستر مرگ افتاد، حتى آنقدر به صورتش مشت و لگد زدند که دندانهايش ‍ کنده شد، و زبانش را بيرون آوردند و با جوالدوزى سوراخ کردند، و بينى اش را بريدند و با وضع بسيار دلخراشى ، او را به عده اى از اوباش ‍ سپردند، آنها ريسمان برگردان او کرده و در کوچه ها و خيابانهاى شهر حله مى گرداندند، بقدرى خون از بدن او بيرون آمد، و به او صدمه وارد شد که ديگر نمى توانست حرکت کند، و کسى شک نداشت که او مى ميرد، و بعد فرماندار تصميم گرفت او را بکشد، ولى جمعى از حاضران گفتند: او پيرمرد فرتوت است ، و به اندازه کافى مجازات شده و خواه و ناخواه بزودى مى ميرد، بنابراين از کشتن او صرف نظر کنيد، بسيار از فرماندار خواهش ‍ کردند، تا اينکه فرماندار او را آزاد کرد.

فرداى همان روز، ناگاه مردم ديدند او از هر جهت سالم است و دندانهايش ‍ در جاى خود قرار گرفته است ، و زخمهاى بدنش خوب شده است ، و هيچگونه اثرى از آنهمه زخمها نيست ، و برخاسته و مشغول خواندن نماز است ، حيران شدند و با تعجب از او پرسيدند:

چطور شد که اينگونه نجات يافتى و گوئى اصلا تو را کتک نزدند و آثار پيرى از تو رفته و جوان شده اى ؟

ابو راجح گفت : من وقتى که در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا بکنم

و تقاضاى کمک از مولايم حضرت ولى عصر (عج ) نمايم ، در قلبم متوسل به آن حضرت شدم ، و از آن حضرت درخواست عنايت کردم ، و به آن بزرگوار پناهنده شدم ، وقتى که شب کاملا تاريک شد، ناگاه ديدم خانه ام پر از نور شد، در هماندم چشمم به مولايم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شريفش را بر صورتم کشيد و فرمود: ((برخيز و براى تاءمين معاش ‍ خانواده ات بيرون برو خدا تو را شفا داد))

اکنون مى بينيد که سلامتى کامل خود را باز يافته ام .

يکى از وارستگان آن حضرت ، بنام شمس الدين محمد قارون ، پس از نقل ماجراى فوق مى گويد: ((سوگند به خدا، من ابو راجح را مکرر در حمام حله ديده بودم ، پيرمرد فرتوت ، زرد چهره و کم ريش و بد قيافه بود و هميشه او را اينگونه مى ديدم ، ولى پس از اين ماجرا او را تا آخر عمرش ، جوانى تنومند و پر قدرت ، و سرخ چهره و با محاسن بلند و پر ديدم ، که گوئى بيست سال بيشتر عمر نکرده است ، آرى او به برکت لطف امام زمان (عج ) اينگونه شاداب و زيبا و نيرومند گرديد.

خبر سلامتى و دگرگونى عجيب او از پيرى ضعيف به جوانى تنومند و قوى شايع شد، همگان فهميدند فرماندار حله به ماءمورينش دستور داد او را نزد او حاضر کنند، آنها ابو راجح را نزد فرماندار آوردند، ناگاه فرماندار ديد قيافه ابو راجح عوض شده ، و کوچکترين اثر آن زخمها در بدن و صورتش نيست ، ابوراجح ديروز با ابوراجح امروز، از زمين تا آسمان فرق دارد، رعب و وحشتى تکان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آنچنان تحت تاءثير قرار گرفت ، که از آن پس با مردم حله (که اکثر شيعه بودند) عوض شد.

او قبل از آن جريان وقتى که در حله به جايگاه معروف به مقام ((مقام امام - عليه السلام -))مى آمد، به طور مسخره آميزى پشت به قبله مى نشست ، تا به آن مکان شريف توهين کند، ولى بعد از آن جريان به آن مکان مقدس مى آمد و و با دو زانوى ادب در آنجا رو به قبله مى نشست ، و به مردم حله احترام مى نمود و لغزشهاى آنها را ناديده مى گرفت ، و به نيکوکاران آنها نيکى مى کرد، در عين حال عمرش کوتاه شد و بعد از اين جريان چندان عمر نکرد و مرد.

خدايا تو را به وجود مبارک چهارده معصوم - عليه السلام - که در اين نوشته قطراتى از اقيانوس فضائل آنها آمده ، و تو را به وجود مبارک حضرت ولى عصر( عج ) سوگند مى دهم ، نام ما را در طومار شيعيان مخلص آن ثبت کن ، و شفاعت آنها را در دنيا و آخرت ، نصيب ما گردان .

يابن العسکرى !

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم



هر گه که ياد روى تو کردم جوان شدم



آيا شود پيام رسد از سراى تو:



خوش باش من به عفو گناهت ، ضمان شدم



طالت علينا ليالى الانتظار فهل



يابن الزکى لليل الانتظار غدا

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد

صدای زنگ ساعت در اتاق میپیچد و از خواب میپرم.از جای خالی او میگذرم و به سمت ساعت غلت میزنم،زنگ را خاموش میکنم و به ساعت نگاه میکنم که چند است.کمی زمان لازم دارم تا به یاد بیاورم که چند شنبه است و ساعت چند باید بیدار شوم.فکر میکنم باز هم....؟زیر لب،آرام با خود میگویم بخواب عزیزم و پتو را تا بالای گوشهایم بالا میکشم.
باز صدای گنجشک.از خواب بیدار میشوم و فکر میکنم اگر گنجشکها نبودند چطور بیدار میشدم؟غلتی میزنم و از پنجره به بیرون نگاه میکنم.به هوای گرفته و خاکستری.فکر میکنم ساعت چند است؟بالش او را به سمتم میکشم و سرم را روی آن میگذارم.به پرده های سفید نگاه میکنم و فکر میکنم آیا باید عوضشان کنم؟یادم نمیاید که چند سال پیش خریدیمشان و دوست هم ندارم که به این موضوع فکر کنم.برای شروع یک روز،فکر خوبی نیست.فکر میکنم کاش باران بیاید.فکرم را ادامه میدهم:باران بیاید که چه؟به نور ضعیفی که از پنجره وارد اتاق شده نگاه میکنم.خودم را به سمت جای خالی او می کشم و به کف اتاق،جایی که نور به زمین میخورد نگاه میکنم.به چوبهای روشن کف زمین.فکر میکنم وقتی میخواهم از تخت بیرون بیایم،اولین قدمم را بگذارم روی همین چوبها.حتما گرمتر است.بعد پایم را بگذارم روی گلیم سفید کف اتاق و بعد هم دمپائیهای مخمل قهوه ایم را پایم کنم و بعد دیگر بازی تمام میشود.وقتی خواستم بروم پائین هم پنجره را باز میکنم.قبلش باید درجه بخاری را کم کنم ولی اول دوش میگیرم.قبل از هر چیز باید از تخت جدا شوم.زیر لب،آرام به خودم میگویم بیدار شو عزیزم و پتو را کنار میزنم.
وارد اتاق میشوم و پنجره را میبندم.فکر میکنم باز یادم رفت جوراب پایم کنم و وقتی پاهایم را روی سنگ سرد آشپزخونه میگذارم فکر میکنم دیگر فردا پا برهنه از اتاق بیرون نخواهم آمد.از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه میکنم و فکر میکنم مگر فردا قرار است چه چیزی عوض شود؟فکرم را تصحیح میکنم:فردا چه چیزی بهتر میشود؟کتری را پر از آب میکنم و میگذارمش روی گاز.کبریت جای همیشگی خودش است چون جز من کس دیگری از آن استفاده نمیکند : در کابینت بالا،سمت چپ،درون یک کاسه آبی.گاز را روشن میکنم و فکر میکنم بد نیست کتری را هم بشورم.بشورم که باز کثیف بشود؟فرض کن دیروز شستمش.لبخند میزنم و تکیه میدهم به ظرفشویی.لااقل میتوانم بیرون از آشپزخانه صبر کنم تا پاهایم یخ نکند.یا چهارزانو بنشینم روی صندلی.الان آب جوش میاید.یک کم دیگر صبر کن.میتوانم چند تا گلیم بیندازم کف آشپزخانه.که هر روز کثیف بشوند و مجبور باشم مدام بشورمشان؟شاید اگر پنجره آشپزخانه بزرگتر بود و نور بیشتری به درون می آمد،اینقدر زمین سرد نبود.یا اگر به جای سنگ،جنس کف از چوب بود.یا... آب جوش میآید و من دوباره لیوان چایم آماده نیست.لیوان را از کشو وسطی برمیدارم و چای کیسه ای را از کشو کناری.فکر میکنم کاش رنگ کابینتها سفید نبود تا هر لکه کوچکی رویشان دیده نمیشد.لیوان داغ را که دستم میگیرم فکر میکنم برنامه امروزم چیست؟
کتابی که در حال خواندنش هستم را برمیدارم،درجه بخاری را کم میکنم،پنجره را باز میکنم و از اتاق بیرون میآیم.فکر میکنم کاش رنگ چوب پله ها هم مثل رنگ چوب کف اتاق روشن بود.شاید آنوقت بیرون آمدن از اتاق خواب و آمدن به طبقه پائین اینقدر غم انگیز نبود.میدانم چای آماده است و این به من قوت قلب میدهد.لبخند میزنم:چه کودکم من!چای آماده خوشحالم میکند.ولی بعد فکر میکنم همین لذتهای کوچک کافی نیست؟حالا میتوانم کتاب به دست،روی مبل بنشینم،چای بنوشم،شیرینی بخورم و کتاب بخوانم.و فکر کنم،البته.
دسته کاغذهایم روی میز است.فقط باید تصمیم بگیرم که با چی بنویسم؟خودکار؟مداد؟خودنوی س؟
اولین صفحه را میخوانم و وقتی میخواهم ورق بزنم،نگاهم میافتد به درخت توی حیاط.فکر میکنم چند سال دارد؟دلم میخواست از کسی بپرسم ولی مطمئن نیستم کسی بداند و نمیخواهم فکر کنند من اینقدر بیکارم که به تنها چیزی که فکر میکنم این است و تنها همین موضوع برایم اهمیت دارد.صبر میکنم و شب از او میپرسم.او چنین فکری نمیکند و میفهمد که چرا پرسیدم.نشان را میگذارم بین صفحات،کتاب را روی میز میگذارم و لیوان چایم را برمیدارم.فکر میکنم اگر خانه مان این پنجره ها را نداشت چطور میشد؟سعی میکنم اتاق را بدون پنجره تصور کنم:زمین چوبی تیره،چند تکه فرش قهوه ای،مبلهای بزرگ و کرمی که دور شومینه چیده شده و کتابخانه پر از کتاب دور تا دور اتاق.پنجره را از دیوار روبرویم حذف میکنم و به جایش کتابخانه دو طرف را بهم وصل میکنم و درون طبقاتش را پر میکنم از کتاب.خودم را میبینم که در تاریکی نشسته ام و جایی نیست تا موقع چای خوردن به آن نگاه کنم یا درختی که فکر کنم چند سال دارد و بخواهم مقایسه اش کنم با سن خودم یا مادر و پدری که دیگر نیستند.شومینه را باید همیشه روشن نگه دارم و این برایم راحت نیست.باید هر شب از او بخواهم که مواظب باشد چوب به اندازه کافی در اتاق هست تا در طول روز که خانه نیست آتش خاموش نشود.گرچه با خوشحالی برایم این کار را میکند ولی.... قفسه پر کتابی را که ساخته ام خالی میکنم و از جلو پنجره برش میدارم،نور خورشید باز اتاق را روشن میکند و فکر میکنم بد نیست این بار به جای پرده های سنگین و تیره،پرده روشن بخرم.
به تقویم نگاه میکنم به امید اینکه دایره ای که دور امروز کشیدم به فردا منتقل شده باشد.یا بهتر از آن به دیروز.ولی دایره سرجای خودش است:چسبیده به امروز.جلوتر میروم و به اعداد ریز بالایش نگاه میکنم:شش خط تیره دوازده.پس ساعت پنج و نیم باید از خانه راه بیفتم تا به موقع برسم.شش ضربدر هشت.چهل و هشت یورو.کاش امشب آدمهای بخشنده و ثروتمندی به رستوران بیایند تا لااقل انعام بیشتری بگیرم.از فکر کاملم خوشم میآید.بخشنده و ثروتمند باید کنار هم باشند.هیچکدام از این صفتها به تنهایی به درد من نمیخورد و باید هر دو با هم باشند تا به نفعم شود.اول ساعت را نگاه میکنم و بعد زل میزنم به ورقهای روی میز.پنج ساعت وقت دارم و هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم با چی بنویسم.
باید تصمیم بگیرم برای امشب شام چی بخوریم.کاش لازم نبود من تصمیم بگیرم.ولی او دوست دارد به سلیقه من غذا بخوریم.باید از این حساسیت و توجهش خوشحال باشم ولی در خلوتم شکایت میکنم.جرات ندارم از ناراحتیم چیزی بگویم:نمیخواهم ناراحت شود.کسی را هم ندارم تا در این مورد با او صحبت کنم.شاید اگر مادر زنده بود متوجه ناراحتیم میشد.شاید هم نه.همانطور که خواهرم بار پیش از دستم عصبانی شد که به جای اینکه خوشحال باشم بیخود بهانه می گیرم.فکر میکنم بهتر است امروز به کتابفروشی سر بزنم و یک کتاب آشپزی بخرم تا وقتی هیچ غذایی به ذهنم نمیرسد،از آن کمک بگیرم.
خودکار سیاه را برمیدارم،یکبار دیگر کاغذهای آ4 را مرتب روی هم میگذارم و شروع به نوشتن میکنم.مثل همیشه یک کاغذ کوچکتر هم کنارم میگذارم تا افکار ناگهانیم را روی آن یادداشت کنم؛یا کارهایی که باید انجام بدهم و میترسم فراموش کنم.در مدت پنج ساعتی که وقت دارم میتوانم یک ساعتش را بنویسم.بعد باید شام او را آماده کنم و ناهار فردا را.اولین کلمات را مینویسم و فکر میکنم نمیتوانم جنس کف زمین خانه را عوض کنم ولی میتوانم برای خودم یک جفت دمپایی بخرم.روی کاغذ کوچک کنار دستم مینویسم دمپایی.به نوشتن روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم و بعد از چند خط جلوی دمپایی کلمه مخمل قهوه ای را اضافه میکنم.سعی میکنم تمرکزم را از دست ندهم ولی احساس خستگی نمیگذارد.فکر میکنم باید بهش یادآوری کنم که صبحها بعد از بیدار شدن،زنگ ساعت را خاموش کند که دوباره زنگ نزند تا من صبح زود بدخواب نشوم.باید بهش بگویم که من شبها مثل اون زود نمیخوابم و حق دارم که بخواهم صبحها بیشتر بخوابم.فکر میکنم که آیا به حرفم گوش میدهد؟بنویس!روی کاغذ کنار دستم مینویسم بیدار شدن با صدای ساعت یا گنجشک و برمیگردم به کاغذهای آ4.باید آرام بمانم و ذهنم را رها کنم.به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم کاش مجبور نبودم شام درست کنم.کاش فقط باید تصمیم میگرفتم که شام چی میخواهیم بخوریم و خدمتکاری داشتیم تا برایمان غذا درست کند.کاش....بنویس!روی کاغذهای آ4 ادامه میدهم : ولی باید مواظب باشم خدمتکار کتاب آشپزی را نبیند.اگر ببیند به او میگوید و او ناراحت میشود.دوست دارد که من انتخاب کنم آشپز چه غذایی درست کند.کاش میتوانستم قانعش کنم که کتاب فقط یه کمک است و باعث نمیشود غذایی که قرار است با هم بخوریم برایم بی اهمیت شود.آه میکشم و از پنجره به بیرون خیره میشوم...

وقتی از رادیو بین‌المللی شنید

وقتی از رادیو بین‌المللی شنید که در اتوبان ای دو، هفت گراز دیده شده‌اند به تمام معلومات انگلیسی‌اش شک کرد. گراز؟ هفت تا؟ در اتوبان؟ باید خونسرد بمانم! همانطور که او گفت. صدای خنده نرم و نازکش را شنید:
- رانندگی اینجا با ایران هیچ تفاووتی ندارد، فقط باید خونسرد بمانی. به تابلوها دقت کن! از سرعت مجاز سریع‌تر حرکت نکن! فقط چند ساعت رانندگی کنی، می‌رسی به من و تمام!
حتی با یادآوری جملاتش هم احساس کرد سرش داغ شده و بدنش گر گرفته. به یاد اولین روزهای دوستیشان افتاد. روزهایی که فقط با هم چت می‌کردند. روزهایی که دختر از ناراحتی و تنهائیش می‌گفت، از سردرگمیش و اینکه دیگر دلیلی برای ادامه زندگی‌اش ندارد. گفتن از مادری که ترکش کرده و به ایران بازگشته بود، مادری که گفته بود من تا امروز که تو هجده ساله شده‌ای صبر کردم و با پدرت زندگی کردم تا تو بی مادر نباشی ولی دیگر بزرگ شده‌ای و من هم نمی‌توانم. و پدری که غرق شده بود در کار. به یاد آن روزهای نه چندان دور لبخند زد. گوینده رادیو او را متوجه شرایطش کرد: توجه کنید! هفت گراز در کیلومتر دویست و شصت و پنج دیده شده‌اند. با احتیاط رانندگی کنید! دیگر گوش نکرد. سعی کرد خاطراتش را مرور کند این بار به امید یافتن راه حلی برای این مشکل. چرا او هیچوقت حرفی در مورد حیوانات پراکنده در اتوبان نزده بود؟ بد و بیراهی نصیب سیستم اداری کشور و سازمان راهنمایی و رانندگی کرد که بدون هیچ آموزش اضافه‌ای گواهینامه‌ها را بین‌المللی می‌کردند. شاید در کتاب تئوری رانندگی چیزی در این مورد خوانده باشم و فراموش کرده‌ام؟ تنها چیزی که به یاد می‌آورد تابلو مربوط به عبور حیوانات وحشی و اهلی بود ولی هیچ جا گفته نشده بود که اگر در اتوبان حیوانی وجود داشت باید چه کرد. به درجه سرعت‌سنج نگاه کرد: صد و بیست. اتومبیل بی ام و سیاهی به سرعت از کنارش گذشت. یعنی سرعش چقدر است؟ اگر سرعت من صد و بیست است باید سرعتش... صد و شصت؟ احساس کرد گر گرفته. اگر کمی آنطرف‌تر با یکی از گرازها تصادف کند؟ وقتی من برسم اگر ماشین آتش گرفته باشد؟ اگر منفجر شود و قطعاتش به سمت من پرتاب شود؟ بی‌اراده سرعتش را کم کرد و با بوق ماشین عقبی مسیر حرکتش را تغییر داد و وارد مسیر حرکت سمت راستش شد. بهتر نیست در پارکینگ بعدی صبر کنم تا خطر از بین برود؟ چند ساعت طول خواهد کشید؟ به ساعتش نگاه کرد: یک و نیم. اگر با همین سرعت حرکت کنم... به عقربه سرعت‌سنج نگاهی انداخت: صد. با همین سرعت، حدود دو ساعت و نیم دیگر خواهم رسید. همینطور بدون توقف هم تاخیر خواهم داشت. از تصور او که در ایستگاه قطار منتظرش خواهد بود کمی آرام شد. کاش همانطور که او گفته بود صبر می‌کردم تا فردا خودش به دنبالم بیاید. ما که اینهمه صبر کردیم، نصف روز هم بیشتر. حساب کرد از روزی که پرسید حاضری بیایی اینجا؟ برایت دعوت‌نامه بفرستم؟ سه ماه گذشته. سه ماه و پنج روز. آن روز با شنیدن این سوال فقط با صدای بلند خندید و بیشتر به نظرش شبیه یک شوخی بود. و امروز در این اتوبان شلوغ، سوار ماشین کرایه‌ای، از فرودگاه به سمت شهر او. و حالا هم این گرازها! نه، نباید بترسم. به زودی به او خواهم رسید. از همین چند ساعت دیگر با او خواهم بود و برایش تعریف می‌کنم که چه اتفاقی افتاد و او هم با صدای بلند می‌خندد. من باید زندگی در این کشور را یاد بگیرم. باید به رانندگی عادت کنم. او روزها کار دارد و خانه نیست، نباید به او وابسته باشم. به تابلو بزرگی که نشان می‌داد یک کیلومتر دیگر پمپ‌بنزینی قرار دارد و یک رستوران توجه نکرد. به جنگل‌های اطرافش هم نگاه نمی‌کرد. تمام حواسش به سرعت‌سنج بود و ماشین و دستگاهی که مثل یک نقشه الکتریکی مسیر را نشان می‌داد. چهل و هفت کیلومتر دیگر در همین اتوبان ای دو و بعد مسیرم عوض می‌شود و یک اتوبان جدید، اتوبان ای هفت. کاش زودتر از این اتوبان خارج شوم. یعنی گرازها الان کجا هستند؟ شاید تصادف کرده باشند و... از خوشحال شدن خودش شرمنده شد. ولی ته دلش آرزو می‌کرد که کاش تصادف کرده باشند. حواسش به رادیو بود و منتظر خبر جدیدی از گرازها. اولین بار ساعت چند اعلام کردند که در اتوبان گراز دیده شده؟ چقدر گذشت؟ کاش صبر می‌کردم و از تلفن رستوران به او زنگ می‌زدم و می‌گفتم چه اتفاقی افتاده و اینکه دیر می‌رسم. به کجا زنگ می‌زدم؟ شماره محل کارش را ندارم! گرازها که ناگهان جلو ماشین ظاهر نمی‌شوند! از دور می‌بینمشان و سرعتم را کم می‌کنم. تصادفی هم گزارش نشده. پس هیچ ماشینی با گرازها تصادف نکرده. همه آرام از کنارشان رد می‌شوند. با سرعت صد و شصت هم می‌شود به موقع سرعت را کم کرد؟ یعنی من هم روزی با سرعت صد و شصت رانندگی خواهم کرد؟ باید هیجان‌انگیز باشد! سرعت صد و شصت! ماشینش هم مدل جدید بود! باید هر چه زودتر کاری پیدا کنم و اولین چیزی که خواهم خرید یک ماشین جدید است. ولی حرکت با سرعت زیاد، در اتوبان‌هایی که هر لحظه امکان دارد سروکله جانوری در آنها پیدا شود، احمقانه است! اگر گرازها از اتوبان خارج شوند هم در اخبار اعلام می‌کنند؟ اگر با دیدن گرازها سرعتم را کم کنم و ماشین عقبی متوجه نشود و با سرعت با ماشین من تصادف کند چه؟ کاش ماشین ایربگ‌دار گرفته بودم! گران‌تر بود که بود! اصلا اندازه گرازها چقدر است؟ اگر با آنها تصادف کنم... ناگهان سایه محوی پشت سرش دید. وقتی برای دیدنش به عقب برگشت، در آخرین لحظه‌ای که احساس کرد کنترل ماشین را از دست داده، صدای او را شنید:
- در این کشور که برای سرعت در اتوبان‌ها حدی وجود ندارد، تصادف خیلی سریع‌تر از آنچه فکر می‌کنی اتفاق می‌افتد!
راست می‌گفت.

***

وقتی از رادیو شنید که هفت گراز در اتوبان ای دو دیده شده‌اند فقط با خنده سر تکان داد. چه چیزها! تا حالا چنین چیزی نشنیده بودم! چین‌های دامنش را مرتب کرد، در آینه به خودش نگاهی انداخت و برای چهارمین بار ماتیک زد. وقتی گوینده رادیو اعلام کرد که در کیلومتر دویست و نود اتوبان ای دو تصادفی رخ داده و ترافیک سنگینی به وجود آمده، به ساعت نگاه کرد و خوشحال شد که او در ترافیک معطل نمی‌شود؛ باید همین نزدیکی‌ها باشد! رادیو را خاموش کرد و در ذهنش رستوران‌هایی را که برای اولین شام مشترکشان مناسب بودند مرور کرد تا یکی را انتخاب کند. چند ساعت بیشتر نمانده بود.

معجزه عشق



سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند. يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد. مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد. به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت : عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم. آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند. سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود. در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود. پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود. روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد. سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد : عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد: نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود. اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود. براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند. عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن نيست.بيا بي قيد و شرط عشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها ' عشق بي نظير ترين معجزه ي راه گشاست. مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و محبت گشودني است. پس : معجزه ي عشق را امتحان كن !

دو نجات يافته

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند . دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند. به هر حال براي اينكه بفهمند كه كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود. صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره. اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت . بزودي مرد اول از خداوند طلب خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه خواسته بود به او داده شد. اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت . سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز بعد مرد يك كشتي كه در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند .

او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود . هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟" " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود" ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه اونها دعاهايي ديگران هست براي ما

حكايت خورشيد و بادحكايت خورشيد و باد

روزي خورشيد و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر كدام نسبت به ديگري ابراز برتري ميكرد، باد به خورشيد مي گفت كه من از تو قويتر هستم، خورشيد هم ادعا ميكرد كه او قدرتمندتر است. گفتند بياييم امتحان كنيم، خب حالا چه طوري؟

ديدند مردي در حال عبور بود كه كتي به تن داشت. باد گفت كه من ميتوانم كت آن مرد را از تنش در بياورم، خورشيد گفت پس شروع كن. باد وزيد و وزيد، با تمام قدرتي كه داشت به زير كت اين مرد مي كوبيد، در اين هنگام مرد كه ديد نزديك است كتش را از دست بدهد، دكمه هاي آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محكم چسبيد.

باد هر چه كرد نتوانست كت مرد را از تنش بيرون بياورد و با خستگي تمام رو به خورشيد كرد و گفت: عجب آدم سرسختي بود، هر چه تلاش كردم موفق نشدم، مطمئن هستم كه تو هم نمي تواني.

خورشيد گفت تلاشم را مي كنم و شروع كرد به تابيدن، پرتوهاي پر مهرش را بر سر مرد باريد و او را گرم كرد. مرد كه تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعي در حفظ كت خود داشت ديد كه ناگهان هوا تغيير كرده و با تعجب به خورشيد نگريست، ديد از آن باد خبري نيست، احساس آرامش و امنيت كرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشيد او نيز گرم شد و ديد كه ديگر نيازي به اينكه كت را به تن داشته باشد نيست بلكه به تن داشتن آن باعث آزار و اذيت او مي شود. به آرامي كت را از تن بدر آورد و به روي دستانش قرار داد.

باد سر به زير انداخت و فهميد كه خورشيد پر عشق و محبت كه بي منت به ديگران پرتوهاي خويش را مي بخشد بسيار از او كه مي خواست به زور كاري را به انجام برساند قويتر است.

يک ضرب المثل قديمي مي گويد

ز هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري


يک ضرب المثل قديمي مي گويد
"از هر دست بدهي از همان دست پس مي گيري" .

در نور کم غروب، زن سالخورده اي را ديد که در کنار جاده درمانده،منتظر بود در آن نور کم متوجه شد که او نياز به کمک دارد جلوي مرسدس زن ايستاد و از اتومبيلش پياده شد در اين يک ساعت گذشته هيچ کس نايستاده بود تا کمکش کند زن به خود گفت مبادا اين مرد بخواهد به من صدمه اي بزند؟ ظاهرش که بي خطر نبود فقير و گرسنه هم به نظر مي رسيد مرد زن را که در بيرون از ماشينيش در سرما ايستاده بود ديد و متوجه آثار ترس در او شد گفت: خانم من آماده ام به شما کمک کنم بهتر است شما برويد داخل اتومبيل که گرمتر است ضمنا" اسم من برايان آندرسون است فقط لاستيک اتومبيلش پنچر شده بود اما همين هم براي يک زن سالخورده مصيبت محسوب مي شد برايان در مدت کوتاهي لاستيک را عوض کرد زن گفت اهل سنتلوئيس است و عبوري از آنجا مي گذشته است تشکر زباني براي کمک آن مرد کافي نبود از او پرسيد که چه مبلغ بپردازد هر مبلغي مي گفت مي پرداخت چون اگر او کمکش نمي کرد هر اتفاقي ممکن بود بيفتد برايان معمولا براي دستمزدش تامل نمي کرد اما اين بار براي مزد نکرده بود براي کمک به يک نيازمند کرده بود و البته در گذشته افراد زيادي هم به او کمک کرده بودند .

او به خانم گفت که اگر واقعا مي خواهد مزد او را بدهد دفعۀ بعد که نيازمندي را ديد به او کمک کند و افزود و آن وقت از من هم يادي کنيد خانم سوار اتومبيلش شد و رفت چند کيلومتر جلوتر، خانم، کافه اي ديد به آن کافه رفت تا چيزي بخورد. پيشخدمت زن پيش آمد و حوله تميزي آورد تا موهايش را خشک کند پيشخدمت لبخند شيريني داشت لبخندي که صبح تا شب سرپابودن هم نتوانسته بود محوش کند آن خانم ديد که پيشخدمت بايد 8 ماهه حامله باشد با اين حال نگذاشته بود که فشار و درد تغييري در رفتارش بدهد آن گاه به ياد برايان افتاد وقتي آن خانم غذايش را تمام کرد، صورتحساب را با يک اسکناس صد دلاري پرداخت پيشخدمت رفت تا بقيه پول را بياورد وقتي برگشت، آن خانم رفته بود

پيشخدمت نفهميد آن خانم کجا رفت. بعد متوجه شد چيزي روي دستمال سفره نوشته شده است با خواندن آن اشک به چشمش آمد چيزي لازم نيست به من برگرداني من هم در چنين وضعي قرار داشتم شخصي به من کمک کرد همان طور که من به تو کمک کردم اگر واقعا مي خواهي دين خود را ادا کني اين کار را بکن نگذار اين زنجيرۀ عشق همين جا به تو ختم شود زير دستمال چهارصد دلار ديگر هم بود آن شب او به آن نوشته و پول فکر مي کرد آن خانم از کجا فهميد که او و شوهرش به آن پول نياز داشتند

بچه ماه آينده به دنيا مي آمد و آن وقت وضع بدتر هم مي شد شوهرش هم خيلي نگران بود همان طور که کنار شوهرش دراز کشيده بود به نرمي او را بوسيد و آهسته در گوشش گفت همه چيز درست ميشه دوستت دارم برايان آندرسو

تکان دهنده ترین عکسهای نیم قرن گذشته

تکان دهنده ترین عکسهای نیم قرن گذشته



World Press Photo یک سازمان مستقل و غیرانتفاعی است که دفترش در آمستردام هلند قرار دارد و از سال 1955، هر ساله بهترین عکس‌های خبری را انتخاب می‌کند. هدف این تشکیلات از این کار ترغیب کردن رعایت استانداردهای حرفه‌ای در زمینه فتو‌ ژورنالیسم و تشویق مبادله آزاد و بدون محدودیت اطلاعات است.

در واقع World Press Photo بزرگ‌ترین و با اعتبارترین رقابت‌‌ عکس خبری را در سطح جهان اداره می‌کند. در اینجا به معرفی بهترین عکس‌های خبری نیم قرن اخیر که از سوی این سازمان انتخاب شده است ، می‌پردازم.

مرور این عکس‌ها، متأسفانه چهره زشت و آمیخته با فقر و جهل و غرور و تعصب دنیا را پدیدار می‌کند.


آگوست 1955 ، دانمارک: یک شرکت‌کننده در مسابقه موتورسواری ، افتاده است.


1956 ، آلمان غربی: یک سرباز آلمانی بعد از طی دوره اسارت در روسیه به میهنش بازگشته و با دختر 12 ساله‌اش که از یک سالگی او را ندیده ، ملاقات می‌کند.



1958 ، پراگ ، چک‌اسلواکی: مسابقه فوتبال بین پراگ و براتیسلاوا.



اکتبر 1960 ، توکیو ، ژاپن: یک دانشجوی جناح راست ،
ره-بر سوسیالیست‌ها Inejiro Asanuma را ترور می‌کند.



ژوئن 1962 ، ونزوئلا: سربازی که مورد اصابت گلوله یک تک‌تیرانداز قرار گرفته
در آغوش یک افسر نیروی دریایی. عکاس این عکس را در حالت درازکش برای پرهیز از
اصابت گلوله تک‌تیرانداز به خودش گرفته است.



ژوئن 1963 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: یک بودائی در اعتراض به آزار و اذیت
پیروان مذاهب به وسیله د-ول-ت ویتنام جنوبی خودسوزی کرده است. این عکس‌
تأثیرگذار باعث شد ، رئیس جمهور کندی حمایت از د-ول-ت وبتنام جنوبی را متوقف کند.



سپتامبر 1965 ، ویتنام جنوبی: یک مادر و فرزندانش برای فرار از بمباران آمریکایی‌ها
از عرض رودخانه عبور می‌کنند.



می 1967 ، ویتنام جنوبی: فرمانده یک تانک M48 آمریکایی ،
عکاس هلندی این عکس را در حالی که روی کف داغ تانک خوابیده بود ،
گرفت. وی تنها عکاس هلندی بود که برنده بهترین عکس خبری سال شد.



اول فوریه 1968 ، سایگون ، ویتنام جنوبی: پلیس ملی ویتنام جنوبی
Nguyen Ngoc Loan ، یک ویت کنگ را اعدام می کند.
عکاس: Eddie Adams.



دسامبر 1971 ، آلمان غربی: تیراندازی بین پلیس و دزدان بانک



11 سپتامبر 1973 ، سانتیاگو شیلی: سالوادور آلنده ، رئیس جمهور شیلی
لحظاتی قبل از مرگ در جریان کودتای پینوشه ، عکاس این عکس ناشناس است و
نیویورک تایمز این عکس را از منبعی که بر ناشناس ماندنش اصرار داشت ، به دست آورد.



جولای 1974 ، نیجر: یک قربانی خشکسالی



جولای 1974 ، بوستون آمریکا: یک زن و یک دختر خودشان را از یک ساختمان در حال اشتعال به پایین پرت می‌کنند.



ژانویه 1976 ، بیروت لبنان: آوارگان فلسطینی. عکاس این عکس Françoise Demulder نخستین زنی است که توانست جایزه "بهترین عکس خبری سال" را تصاحب کند.
وی در شرایطی برنده شد که این جایزه بیستمین سالگرد خود را تجربه می‌کرد.



آگوست 1977 ، آفریقای جنوبی: پلس در خارج کیپ تاون به سوی
شرکت‌کنندگان در یک تظاهرات نشسته که برای اعتراض به ویرانی
خانه‌هایشان تجمع کرده بودند ، گاز اشک‌آور شلیک می‌کند.



مارس 1978 ، توکیو ، ژاپن: تظاهراتی بر علیه ساخت یک فرودگاه در ژاپن

پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است

سم، کارمند عادی یک شرکت کوچک است. روزی او به خاطر کارهای اضافه بسیار دیر به ایستگاه اتوبوس رسید.
او که بسیار خسته بود به خودش گفت: تا اتوبوس بیاید، کمی بخوابم. بیست دقیقه بعد، اتوبوس آمد. این اتوبوس دو طبقه بود. سم وقتی دید در طبقه دوم کسی نیست بسیار خوشحال شد و گفت: آه می توانم دراز بکشم و کمی بخوابم.
او سوار اتوبوس شد و در حالی است که به طبقه دوم می رفت، پیرمردی که کنار در اتوبوس نشسته بود به او گفت: بالا نرو، بسیار خطرناک است.
سم ایستاد. از قیاقه جدی پیرمرد دریافت که او دروغ نمی گوید. نیمه شب بود و حتما پیرمرد چیز خطرناکی دیده بود. سم قبول کرد و در انتهای اتوبوس جایی پیدا کرد. با این که جایش کمی ناراحت بود اما به نظرش امنیت از هر چیزی مهم تر بود.
او روز بعد هم دیر به خانه برمی گشت و سوار همان اتوبوس شد و از این که پیرمرد د ی شبی همان جا نشسته بود متعجب شد. پیرمرد با دیدن او گفت: پسرم بالا نرو، بسیار خطرناک است. سم در پایین پله ها به بالا نگاه کرد، بسیار مخوف به نظر می رسید. دوباره در انتهای اتوبوس جای پیدا کرد و نشست. شب سوم هم سوار همان اتوبوس شد، پیرمرد باز هم در اتوبوس بود. این بار سم چیزی نگفت و در انتهای اتوبوس نشست. همان موقع پسر دیگری سوار اتوبوس شد و داشت به طبقه دوم می رفت که پیرمرد به او گفت: پسرم بالا نرو، خطرناک است. پسر پرسید: چرا؟ پیرمرد گفت: مگر نمی بینی؟ طبقه دوم راننده ندارد! پسر در حالی که بلند می خندید به طبقه بالا رفت و به راحتی دراز کشید و خوابی

دنيا در سال 3000 به روايت تصوير


























































روشهای جذب دیگران 100٪ تضميني

مهارت جذب افراد در دنیای امروز یکی از توانایی های مهم است. به طور حتم همه ما به حمایت و همراهی دیگران نیاز داریم تا به اهداف خود دست یابیم.

توصیه های مفیدی برای تأثیر گذاشتن بر افراد بیان میشود.





1- مهربان و صمیمی باشید:

برای اینکه روز خوبی داشته باشید لبخند بزنید. تحسین واقعی و صادقانه برای روحیه دادن به افراد ارزش بالایی دارد. به آنها ثابت کنید که هر جا احتیاج به کمک دارند ، حضور دارید ، بدین ترتیب به طور حتم افراد مورد نظر پذیرای شما خواهند شد.





2- برای آن ها دلایل قانع کننده فراهم کنید:

به آن ها توضیح دهید که چگونه عقاید و پیشنهاد های شما می تواند بترین روش برای اجرا کردن باشد.

نمونه های عینی و انکار ناپدیر را به آن ها نشان دهید و کار خود را با دیگر رقابت کننده ها مقایسه نمایید.

حتما توضیح دهید که همه گفته های شما درست و واقعی است تا اعتبار خوبی داشته باشید.




3- احتیاجات و خواسته های آن ها را بدانید:

افراد ، خود مرکز هستند و اول از همه به سعادت و موفقیت خود می اندی-شند، اگر ثابت کنید که پیشنهاد شما سود بیشتری برای آن ها دارد ، به طور حتم پذیرای شما هستند.

اگر علایق و انتظاراتشان را بدانید اشتیاق آن ها بیشتر میشود تا به طرف شما بیایند . علاوه بر آن اعتماد و احترام دو جانبه بر قرار می شود.





4- وارد دنیای آن ها شوید:

با در نظر گرفتن دیدگا ها و نظرات شخصی آن ها شرایط را درک نمایید. علایق شخصی خود را کنا ر بگذارید و تمام فکر خود را متمرکز آن ها کنید. تصور کنید اگر به جای آن ها بودید چه کاری انجام می دادید؟ و یا این که عقیده شما چه بود؟ سپس کار درست را که به سود آن هاست انجام دهید. رفتار مورد نظر را کپی نمایید ؛ به طرز صحبت کردن و حتی فکر کردن او دقت کنید، اگر در هنگام تفکر با دستانش پیشانی خود را میمالد شما هم این کار را انجام دهید، اگر آرام صحبت می کند ، مانند خودش رفتار نمایید.

در حقیقت شما مانند یک آینه عمل میکنید ؛ با این کار افراد به طور ناخودآگاه با شما احساس راحتی بیشتری می کنند چرا که خودشان را در شما میبینند ، به عبارت دیگر رفتار خود را در شما مشاهده میکنند. البته با دقت کامل رفتار کنید. طوری که متوجه نشوند از آن ها کپی میکنید شاید این کار به نظر فرد مورد نظر مسخره کردن باشد و دیدگاهش نسبت به شما منفی شود.

همیشه به خاطر داشته باشید که مهمترین عامل برای جذب کردن دیگران این نیست که چقدر به آن ها نزدیک هستید و یا این که کار های چشمگیری انجام می دهید ، اگر رفتار شما برای آن ها رضایت بخش نباشد مسلما موفق نبودید.

اطلاعات بفرمایین

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم ..ا
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ا
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .ا
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.ا
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم ..ا
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ ..ا
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ..ا
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد ..ا
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .ا
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم ..ا
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم ..ا
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم ..ا
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات ..ا
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم ..ا
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم ..ا
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد ..ا
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم ..ا
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد
()()()()()() ()()
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ..ا
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده ..ا
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا
()()()()()() ()()
سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم ..ا
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات ..ا
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..ا
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..ا
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..ا
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ..ا

ديد مثبتديد مثبت

پدر: «دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني»
پسر: «نه! من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم.»
پدر: «اما دختر مورد نظر من، دختر بيل گيتس است.»
پسر: «آهان اگر اينطور است، قبول است.»
پدر به نزد بيل گيتس مي‌رود و مي‌گويد:
پدر: «براي دخترت شوهري سراغ دارم.»
بيل گيتس: «اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند.»
پدر: «اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است.»
بيل گيتس: «اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است.»
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود:
پدر: «مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم.»
مديرعامل: «اما من به اندازه کافي معاون دارم!»
پدر: «اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!»
مديرعامل: «اوه! اگر اينطور است، باشد.»
و معامله به اين ترتيب انجام مي‌شود.

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد چيزهايي بدست آوريد، اما بايد روش مثبتي برگزينيد

ازدواج‌دردنیابا آداب و رسوم متفاوت

خبرگزاری نخست نیوز: به نقل از بازتاب آنلاین مردم سراسر دنیا در ازدواج‌های خود آداب و رسوم بی‌شماری را رعایت می‌‌كنند كه ریشه در نسل‌ها دارند
مردم سراسر دنیا در ازدواج‌های خود آداب و رسوم بی‌شماری را رعایت می‌‌كنند كه ریشه در نسل‌ها دارند. اغلب، این رسم و رسوم دارای معانی باارزش و جالبی هستند اما برخی از آنها كاملا بی‌معنی بوده و جایی در فرهنگ امروز انسان‌ها ندارند. در اینجا سعی داریم برخی از این آداب و رسوم عجیب را كه گاه باعث شگفتی دیگران می‌‌شود معرفی كنیم.

سیاه كردن عروس در اسكاتلند

در اسكاتلند یكی از رسم‌های قبل از مراسم اصلی ازدواج آن است كه باید عروس را سیاه كرد. طبق این رسم؛ اطرافیان باید عروس را غافلگیر كرده و بدون این‌كه خبر داشته باشد، روی سرش مواد كثیف‌كننده‌ای همچون آب كثیف، تخم‌مرغ، سس‌های مختلف، پر و موادی از این قبیل بریزند. سپس عروس آینده كه كاملا كثیف شده، توسط همان اطرافیان دور شهر چرخانده می‌‌شود و حتی او را به چند قهوه‌خانه و رستوران شلوغ هم می‌‌برند كه همه او را ببینند.

سكه‌های كفش عروس در سويد

یك رسم كهن در سوئد این است كه عروس سكه‌هایی را در كفش خود حمل می‌‌كند. یك سكه نقره از طرف پدر عروس در كفش چپ او قرار می‌‌گیرد و یك سكه طلا از طرف مادرش در كفش راست عروس گذاشته می‌‌شود و او باید در تمام مدت مراسم این سكه‌ها را در جای خود نگه دارد. این كار نشانه احترام همیشگی عروس به پدر و مادرش و حمایت پدر و مادر از اوست.
ظروف شكسته، ربودن عروس و اره كردن درخت در آلمان

یكی از جالب‌ترین رسم‌های قدیمی آلمان این است كه فامیل عروس و داماد قبل از مراسم، تعداد زیادی ظرف و ظروف را می‌‌شكنند و بعد عروس و داماد را مجبور می‌‌كنند تا آنها را جمع كنند. طبق سنن آلمانی وقتی عروس و داماد با كمك یكدیگر این ظرف‌های شكسته را كه با تلاش بسیار اطرافیان پخش شده‌ جمع می‌‌كنند، در حقیقت خود را آماده می‌‌سازند كه در كنار یكدیگر به جنگ مشكلات زندگی بروند و این كار برای عروس و داماد خوش‌یمن است.
در بسیاری از دهكده‌های آلمانی دوستان عروس یا داماد، عروس را می‌‌دزدند و در جایی پنهان می‌‌كنند. سپس داماد باید عروس خود را پیدا كند. البته این جستجو همیشه از یك قهوه‌خانه شروع می‌‌شود و داماد، حاضرین در قهوه‌خانه را دعوت می‌‌كند تا پس از نوشیدن یك نوشیدنی به خرج او، در پیدا كردن عروس، وی را یاری دهند.اره كردن كنده درخت هم یكی دیگر از رسوم آلمانی است كه به نظر می‌‌رسد به منظور ارزیابی مهارت‌های جسمانی عروس و داماد طراحی شده است. پس از انجام مراسم عقد، عروس و داماد باید یك كنده بزرگ را دونفری اره كنند و البته باید این كار را تنها با دست راست‌شان انجام دهند. اگر آنها این كار را به خوبی و با همكاری یكدیگر انجام دهند، معلوم می‌‌شود كه زندگی زناشویی خوبی خواهند داشت ولی اگر نتوانند از پس آن برآیند، حتما كارشان به مشكل برخورد خواهد كرد.


پرش عروس و داماد در بین سیاهپوستان
عروس و دامادهای سیاهپوست آمریكایی رسم جالبی برای خود دارند. منشا این رسم مشخص نیست ولی معنای جالبی دارد. پرش عروس و داماد پس از عقد انجام می‌‌گیرد و در آن عروس و داماد باید با یك پرش، زندگی تازه را آغاز كنند. این پرش بدان معناست كه آنها تمام مشكلات و نگرانی‌های زندگی مجردی را رها می‌‌كنند و با یك جهش بلند پا به زندگی زناشویی و ماجراهای تازه آن می‌‌گذارند. این پرش باید جلوی چشم خانواده‌های عروس و داماد انجام گیرد.

نویسنده این بار نوشته بود

صحنه اول :
مرد مي خواست از خيابان اصلي به کوچه فرعي بپيچد . سرعتش را کم کرد ، راهنما زد و پيچيد . درست در سر تقاطع با يک موتوري شاخ به شاخ شد . موتوري که با سرعت از فرعي بيرون مي آمد ، تعادلش را از دست داد و به زمين خورد . ضربان قلب مرد بالا رفته بود و نفس نفس مي زد . با عصبانيت و ترس از اينکه نکند موتوري طوري شده باشد پياده شد . موتوري سر پا ايستاد . سر زانوهايش خراشيده بود و خاکي شده بود . به غير از اين طوريش نبود . مرد به او پرخاش کرد : " اينجوري از فرعي بيرون مي آيند ، مادر ... ؟ "
لحظه اي بعد مشت موتوري بود که به بيني مرد خورد . هنگامه محشر به پا شد . مردم به دور آنها که دست به يقه شده بودند جمع شدند . موتوري فرياد مي زد : بي همه چيز ، چرا فحش ناموسي مي دي ؟"

و مرد نعره مي زد :"بي همه چيز تويی ، مردم را جون به لب می کنی ، بی قانونی می کنی و دو قورت و نیمت هم باقیه ؟ "
ساعتی بعد مرد و موتوری با بنی و لب خون آلود در راهروی کلانتری نشسته بودند و با چشم و ابرو همدیگر را تهدید می کردند .



صحنه دوم :


مرد خسته از روزی چنین پر دردسر با اعصاب داغون به خانه برگشت . اول کمی با اهل خانه پرخاش کرد . ولی بعد پشیمان شد . تقصیر آنها نبود که تصادف کرده بود و تقصیر آنها نبود که با یک آدم بی منطق دعوایش شده بود . به ناچار برای آنکه کمتر ایجاد تنش کند و آرام بگیرد به اینترنت پناه برد. یکی از وبلاگهای محبوبش را که یکسال بود هر شب می خواند و گهگاه برای آن نظر می داد ُ باز کرد .


نویسنده این بار نوشته بود :

" امروز حال مادرم بدتر شده بود . با دکتر تماس گرفتم . گفت باید آمپولی را که گفته بود سریعاً تهیه کنیم . با خواهرم تماس گرفتم. سرکار نبود . برای همکارش پیغام گذاشتم . موتور آقا رضا را قرض گرفتم . اینقدر هول بودم که نفهمیدم چطور از کوچه بیرون آمدم ، با یک سواری تصادف کردم . می خواستم عذر خواهی کنم که به مادرم فحش داد . خونم به جوش آمد و یک مشت به صورتش زدم .
نمی دانم اگر خواهرم به موقع پیغام من را دریافت نمی کرد ، مادرم در چه حالی بود .

صحبت های ردوبدل شده یک مادروپسرش

شبي ، پسري نزد مادرش كه در آشپزخانه در حال پختن شام بود ، رفت و يك برگه كاغذ را به او داد . مادر دست هايش را با حوله اي تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند . پسرش با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب :
كوتاه كردن چمن باغچه 5 دلار
مرتب كردن اتاق خوابم 1 دلار
مراقبت از برادر كوچكم 3 دلار
بيرون بردن سطل زباله 2 دلار
نمره ي رياضي خوبي كه امروز گرفتم 6 دلار]

جمع بدهي شما به من : 17 دلار
مادر لحظه اي به چشمان منتظر پسر نگاهي كرد ، سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب فرزندش اين عبارت را نوشت :
بابت سختي 9 ماه بارداري كه در وجودم رشد كردي هيچ
بابت تمام شب هايي كه بر بالينت نشستم و دعا كردم هيچ
براي تمام زحماتي كه در اين سال ها كشيدم تا تو بزرگ شوي هيچ
بابت غذا ، نظافت تو و اسباب بازي هايت هيچ
و اگر همه ي اينها را جمع بزني خواهي ديد كه هزينه ي عشق به تو هيچ است . وقتي كه پسر آنچه را كه مادرش نوشته بود را خواند ، چشمانش پر از اشك شد و در حالي كه به چشمان مادرش نگاه مي كرد ، گفت : « مامان دوستت دارم » . آنگاه قلم را برداشت و زير صورتحساب نوشت : قبلا به طور كامل پرداخت شده !

تلگراف ناشناخته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر
پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام

پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید