مکتوب1-1
سر گردان در نیویورک است.با این که قرار ملاقاتی دارد دیر از خواب بیدار میشود و وقتی هتل را ترک می کندمی فهمد که پلیسی اتومبیلش را را با جرثقیل برده.دیر به قرارش میرسد ناهار بیش از اندازه طول میکشد و به مبلغ جریمه اش می اندیشد.پول زیادی هست.
ناگهان به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده .بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده رابطه غریبی می بیند.
که میداند؟شاید این پول را از پیش کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند!شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته امکه واقعا به آن نیاز داشته.که میداند؟شاید در آن چه پیشاپیش رقم خورده دخالت کرده ام!
احساس می کند باید از شر این اسکناس راحت بشود و در همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته.بیدرنگ اسکناس را به او می دهد و احساس میکند میان پدیده ها تعادلی بر قرار کرده است.
گدا میگوید:یک لحظه صبر کن من دنبال صدقه نیستم.من یک شاعرم و میخوام در ازای این پول شعری براتان بخوانم.
سرگردان میگوید: خوب پس کوتا باشدمن عجله دارم.
گدا می گوید: اگر هنوز زنده ای به خاطر آن هست که هنوز به آنجا که باید باشی نرسیده ای.
منبع :همین وبلاگ